با اینکه تقدیرم خزان اما بهاران میشدم
ای کاش طوفان نی کند این شب زمین را طی کند
یا اینکه تیغی آتشین این شهر کین را پی کند
ای کاش پیکان میشدم زین ده گریزان میشدم
پر میکشیدم تاسمان آیینه بندان میشدم
ای کاش خورشیدی رسد پیکی ز امیدی رسد
یا که خبر از مردنه جادوی نومیدی رسد
ای کاش بارانی زند بر این سراب بیکسی
یا آنکه طوفان بشکند قفل از در دلواپسی
ای کاش شاهینه حیا بر چشم ما تازی زند
یا که خدای قصه ها بر قصه آغازی زند
ایکاش مرداب زمین محلوله گردابی شود
یا آسمان تیره اش حتی دمی آبی شود
ایکاش مردان زمین آن راد مردان میشدند
یا دختران کوچه ها معنای ایمان میشدند
ایکاش این رویای من ......
ادامه دارد...