تبليغاتX
کوی تنهایی
وبلاگ شخصی محسن علیجان نژاد " عرفان "
سلام دوستای مهربون.

از همتون ممنونم که نظرای قشنگتون ازم دریغ نمی کنید . همونطور که قولشو دادم با یه داستان اومدم. میخواستم توی چند پست این داستانو بذارم ولی دلم نیومد قشنگی داستان رو با تیکه تیکه کردن ازش بگیرم.داستان با احساسیه و بهتون توصیه میکنم بخونید. درسته یه مقدار طولانیه. ولی اگه شد آف لاین شید و بخونیدش.در آخر اینو به همه ی عزیزان عراقی تقدیم می کنم.

قفس آزادی 

بعد از سالهاي دراز داره بر ميگرده . برادرم محمد رو ميگم. هشت سال پيش بخاطر انجام عمليات عليه صدام تحت تعقيب قرار گرفت و از كشور فرار كرده. ولي حالا كه ديگه بعثي ها رفتن  داره بر ميگرده.نمي دونم چرا امروز اينقدر سربازاي امريكايي دور و بر خونه ي ما مي چرخند.واي يه ماشين. يعني خودشه؟آره خورشه.بايد برم از توي آشپزخونه اسپند بيارم . با سرعت تمام تمام كمدا رو گشتم .آهان اينجاست. همين كه از اتاق خارج شدم سر جام ميخ كوب موندم.از در باز حياط برادرم رو توي بغل مادرم ديدم. واي چه برقي توي صورتشه.اون هم از لاي در منو ديد و با لبخند صدام زد.غرق شادي بودم كه صداي بلندي سياحت اين همه نعمت رو از من دريغ كرد.ناگهان ماشيني كه برادرم با اون اومده بود منفجر شد و برادرم چند نفر ديگر كه اونجا بودند به اطراف پرتاب شدند.پدرم كه دور تر ايستاده بود داخل اومد و تفنگ شكاريشو برداشت. چي شده؟بابا مي خواي چيكار كني؟آن انفجار چي بوده؟پدرم بيرون رفت و با اسلحش يكي از اون قاتلا رو هدف قرار داد. در اين لحظه بقيه سربازا پدرم رو ستاره باران كردند. بدن پدرم زير مشت گلوله ها خرد مي شد ولي هنوز رعنا ايستاده بود.اسلحه از دستش افتاد به آرومي برگشت و تو چشمام نگاه كرد. قطرات درشت اشك تو چشماش تنيده بود. قطرات اشكي كه تموم عمر به خودشون اجازه نداده بودند كه صورت پدرم رو تر كنند. تو چهره ي پدر رمقي نمونده بود. اون هيكل رعنا تبديل به يه ستون سرد و فشرده شده بود. من معني مرگ رو نمي دونستم ولي احساس ميكردم داره ميميره. قطرات اشك چشمامو تار كرده بود و پدرم رو خوب نمي ديدم. ناگهان بدن خشك شده ي پدرم شروع به حركت كرد و به سرعت به زمين افتاد. عراق زير پاهام لرزيد.پدرم مرد.باورم نميشد.به آرومي به طرف در رفتم و از حياط خارج شدم. چهار سرباز در ورودي كوچه ايستاده بودند و تفنگهاشونو طرف من گرفته بودند و وقتي منو ديدند مشغول كمك به سرباز زخمي شدند. ماشين جلوي در مي سوخت و دودش همه جا رو تار كرده بود. رو به پدرم كردم . صورتش مثل برف سفيد شده بود. مرگ توي صورتش مي خنديد. كمي اونطرفترجسدي پوشيده با چادر سياه ديدم. چادر رو كنار زدم. آره مادرم بود.از سردي چهره اش اشك توي چشمام يخ زد. يعني اين يه خوابه ؟ پس چرا بيدار نميشم؟ ناگهان چشمم به برادرم افتاد. واي اين برادرمه؟ انگار اصلا نمرده. با چشمهاي قشنگ و براقش با من صحبت ميكرد. " شجاع باش برادر.شجاع باش".از خود بيخود شدم . اسلحه ي پدرم رو برداشتم و توش دو تا گلوله گذاشتم و به طرف اون كفتارا شليك كردم. گويي تمام غم و اشكم رو همراه گلوله پرتاب كرده بودم. يكي از گرگها نقش زمين شد و بقيه برگشتند و شروع به شليك كردند. اولين گلوله وارد شكمم شد. گرماي گلوله رو كه ميچرخيد و بدنم رو سوراخ ميكرد احساس ميكردم. ديگه فهميده بودم كه اين ديگه يه خواب نيست. گلوله ي بعدي وارد سينه ام شد و از پشتم خارج شد. بدنم در حال سرد شدن بود. گلوله ي بعدي كتفم رو دريد. مي تونستم صداي قلب خودم رو بشنوم. اونقدر بلند بود كه صداي گلوله ها رو نمي شنيدم.شياطين هنوز دست از نواختن بر نمي داشتند و منو زير بارون سرب خيس ميكردند. حساب گلوله ها از دستم خارج شده بود. ناگهان توي پاهام احساس قدرت بي نظيري كردم. خون سرم روي چشمام اومده بود و همه چيز و سرخ مي ديدم. يك دفعه برادرم رو ديدم كه منو به طرف خودش دعوت ميكرد. همون برادري كه هشت سال منتظرش بودم احساس كردم كه ديگه بايد بميرم. به طرف برادرم حركت كردم. گرگها هنوز به چپاول خودشون ادامه ميدادند ولي من هيچ اهميتي نمي دادم. ديگه هيچ دردي احساس نمي كردم. و سپس صداي تير ها تموم شد. همه جا لرزيد.

 و من مردم...  

تا بعد...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 13:29  توسط محسن علیجان نژاد  | 

سلام

از نظراتتون ممنون.اینم هم آخرین قسمت از داستان سایه.متأسفم اگه که این داستانم مثل سریالهای تلویزیون تابلو تموم میشه...

 

امروز شنبه است.حسین جلوی در ورودی سالن منتظر محمد ایستاده است.سرویس می رسه محمد آخر از همه از سرویس پیاده می شود و از قبل بدتر شده است موهاش کاملا در هم است .دکمه های لباسش را اشتباهی بسته است.

حسین وقتی او را می بیند بر می گردد و میخنددسپس به طرف محمد می رود و به او می گوید که در چه حالی است.محمد اصلا حسین را نمی شناسد و از کنارش رد می شود.حسین به دنبال او می رود .محمد روی صندلی خود نشست و حسین پشت سر او روی صندلی نشست.در تمام امتحان محمد به سقف اتاق نگاه می کرد و حسین هم همواره مواظب او بود و به سرعت تمام ۱۵ تست را زد و از جلسه بیرون آمد و به سراغ همان چند نفر که بیرون سالن نشسته بودند رفت و خیلی سر حال به آنها گفت که :"اون هیچی ننوشت." و بقیه هم می خندند.

محمد هم از در سالن خارج می شود در حالی که به حسین نگاه می کند و می خندد.به آنها نزدیک می شود و روبروی آنها می نشیند و به آنها می خندد.حالا همه منتظرند که تا نیم ساعت دیگر امتحان تصحیح شود.در تمام مدت محمد به حسین و دوستانش می خندد.

بعد از مدت نیم ساعت یکی از کارمندان از سالن خارج می شود و نمرات را روی دیوار چسباند. حسین بلند شد و دکمه ی لباسش را درست کرد. حسین بلند شد و به طرف اسامی رفت. در وسط راه دوباره با تعجب به محمد نگاه کرد در حالی که محمد از جیبش یک شانه خارج کرده بود و موهایش را شانه می کرد و می خندید.حسین به راه خود ادامه داد و به اسامی نگاه کرد و با تعجب به محمد نگاه کرد . محمد هم وقتی او را دید خندید و به طرف کتابخانه رفت و جلوی در کتابخانه روی صندلی نشست  و به حسین نگاه می کرد.یکی از دوستان حسین در مورد اسامی از او پرسید او هم گفت بازم محمد...

حسین به آرامی به طرف محمد رفت در حالی که کاملا متعجب بود.وقتی کنار او رسید به محمد رسید محمد خندید و به او گفت:"کارتون عالی بود ولی یه اشتباه ساده باعث شد که من بفهمم .اونم یه قطره خون بود که اون گوشه زیر اون درخچه ریخته بود .اگه من دچار توهم شده بودم پس نباید خونی ریخته می شد. بهمین علت تو رو تعقیب کردم تا اینکه تو  توی اون کلاس رفتی و همه چیز معلوم شد. از اون به بعد من شما رو به بازی گرفتم."

حسین در تمام مدت در تعجب مات مانده است و بعد هم به تلخی می خندد و بلند می شود و بدون گفتن حرفی می رود...

 

 

اینم آخر داستان سایه .می دونم یکم بد تموم شد ام برای داستانهای بعدی از شما ایده می خوام. بگید که چه داستانهایی رو بنویسم.

بازم ممنون که این داستان رو دنبال کردین.

 

تا بعد... 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 11:42  توسط محسن علیجان نژاد  | 

سلام شرمنده که این قسمت یه کمی دیر شد نمی خوام بهانه دروغکی بیارم . پس ادامشو براتون می نویسم:

حسین در ایستگاه منتظر محمد ایستاده است که محمد از دور پیدا می شود . بسیار در هم و برهم و آشفته است. کم کم به حسین نزدیک می شود . در حالیکه سرش پایین است ، متوجه حسین نمی شود و از کنارش رد می شود. حسین هم به دنبالش میدود و اورا صدا می زند و قضیه را از او می پرسد.محمد می گوید که از دیروز تا همین الان با مشکلات عجیب فراوانی روبرو شدم و دائما احساس میکنم کسی مرا تعقیب می کند و یا اینکه مردم همیشه مرا زیر نظر دارند.

حسین در راه دانشگاه به محمد می گوید که:محمد تو باید آرامش خودت را حفظ کنی و گرنه نمی تو نی تو امتحان شنبه نمره ی خوبی بیاری . تو که اینو نمی خوای. محمد در جواب گفت که نمی دونم.

در دانشگاه محمد و حسین در حال رفتن به کلاس بودند که محمد به پشت سر خود نگاه کرد و متوجه مردی سیاه پوش که پشت به آنها کمی عقبتر ایستاده بود شد و او را به حسین نشان داد . حسین مرد سیاه پوش را دید ولی انکار کرد و به محمد گفت که دچار توهم شده است.

محمد هم که این حرف را شنید به طرف کلاس دوید و رفت.بعد از کلاس آخر محمد و حسین به طرف در خروجی در حال حرکت بودند که حسین به محمد گفت که امروز و فردا رو آروم باش تا تو امتحان شنبه خراب نکنی . یادت نره خیلی مهمه. محمد هم در جواب گفت شاید من اصلا شنبه نیام...

 

این قسمت هم تموم شد.شاید خیلی ها معمای این داستان رو فهمیده باشند ولی اگه هم متوجه نشدین چند روز  صبر کنید چون قسمت بعدی که براتون می نویسم قسمت آخر داستان سایه است.

 

یه چیز دیگه هم می خواستم بپرسم و اون اینکه اصلا این داستانی که براتون نوشتم را دوست داشتید اگه نه بگید که چه نوع داستانی بنویسم در چه موضوعی نگران داستانش نباشید.

تا قسمت بعد خداحافظ

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 1:25  توسط محسن علیجان نژاد  | 

هنوز هم گیج است و به اطراف نگاه می کند که متوجه چیزی می شود.قسمتی از چمن که حسین روی آن افتاده بود هنوز هم خونیست. حسین دو باره ازمحمد جدا شده و وارد کتابخانه می شد . در همین لحظه محمد روی مین خم شده و به آن خون دست می زند متوجه می شود که خون روی زمین هنوز لخته نشده است. روی صندلی می نشیند و به آسمان خیره می شود.بعد از چند لحظه فکر کردن شروع به خندیدن می کند .

وقتی حسین از کتابخانه خارج می شود متوجه خنده ی غیر طبیعی محمد  می شود واز او علت خنده ی محمد را می پرسد.محمد به حسین نگاه می کند ولی باز هم به خنده ی خود ادامه می دهد.

حسین می گوید که دیوانه شدی.محمد به سرعت ساکت می شود و با عصبانیت به حسین خیره میشود.پس از چند لحظه از جایش بلند می شود و می رود.حسین به آرامی و در حال فکر کردن از جای خود بلند می شود و به طرف سالن حرکت می کند.وارد کلاس کوچکی می شود که چند نفر در ته آن نشسته اند.حسین به یکی از آنها می گوید که حالا چکار کنیم.او هم می گوید که ادامه می دهیم...

 

منتظر ادامه ی داستان باشید...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 5:39  توسط محسن علیجان نژاد  | 

...ولی در سالن مثل اغلب اوقات قفل می شود.محمد به طرف در دیگر می دود که ناگهان :

تمام درهای سالن باز می شود و دانشجویان از آنها وارد سالن می شوند.محمد هنوز هم در حال دور زدن دور خود است که حسین به پشتش ضربه ای می زند که محمد از جای خود می پرد.حسین با تعجب از محمد می پرسد که چه شده ولی محمد بحث را عوض می کند.

تا آخر آن روز محمد به اطراف خود با استرس نگاه می کرد ولی هیچ اتفاقی نیفتاد تا اینکه فردا صبح دوباره راهی دانشگاه شد.همینکه خواست از خیابان عبور کند یک ماشین با صدای بلند در مقابلش ترمز کرد .محمد که از صدای ماشین شوکه شده بود سعی کرد تا راننده ی آن راببیند ولی به هرطرف که بر می گشت چهره ی راننده معتوم نبود تا اینکه راننده باسرعت زیادی راه افتاد و رفت.

محمد در تمام مسیر در فکر آن راننده بود ولی چیزی به ذهنش خطور نمی کرد .به همین علت حسین را  در جریان قرار داد.حسین هم که فکر می کرد این حوادث زاییده تخیل محمد است او را دلداری می داد و به آزامش فرا می خواند.چند ساعت بعد محمد و حسین در حال رفتن به کتابخانه بودندکه حسین در حال تعریف داستانی برای محمد بود که ناگهان پایش در گودالی گیر کرد و با سر به زمین خورد و خون زیادی از سرش روی زمین ریخت .محمد که دیگر واقعا نمی دانست چه کند به سرعت داخل کتابخانه رفت تا کمک بیاورد .چند لحظه بعد با چند نفر برگشت ولی هیچ اثری از حسین نبود حتی خونی هم روی زمین نریخته بود.

محمد گیج و حیران به اطراف نگاه می کرد و اصلا صدای همراهانش نمی شنید.کم کم آنها رفتند و محمد روی زمین نشست وبه فکر فرو رفت که از دور حسین آمد و به محمد گفت که دنبالش میگشته است

محمد به حسین داستان را می گوید ولی حسین می گوید که از پایان کلاس تا همی الآن با یکی از بچه ها دنبال محمد می گشته است.محمد کم کم احساس می کند که دارد دیوانه می شود.هنوز هم گیجاست و به اطراف نگاه می کند که متوجه چیزی می شود...

 

این داستان هنوز هم ادامه دارد.

فعلا... 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 5:43  توسط محسن علیجان نژاد  | 

محمد  از در کلاس خارج می شود.در حال خارج شدن از در سالن است که کتاب از دستش روی زمین می افتد.خم می شود تا کتاب را از روی زمین بر دارد که ناکهان احساس می کند که کسی در حال تعقیب اوست.چند بار به پشت سر خود نگاه می کند ولی چیزی نمی بیند .پس لز مدتی به راه خود ادامه می دهد و از سالن خارج می شود.

بعد از خروج از سالن حسین را می بیند و با او به طرف کتابخانه می رود.بعد از اینکه از کتابخانه خارج می شوند .حسین برای کاری از محمد جدا می شود ومحمد به طرف سالن می رودتا در مورئ شماره کلاس مطمئن شود.به در سالن نزدیک می شود که ناگهان در سالن باز می شود ولی کسی از آن خارج نمی شود.محمد ابتدا می ترسد ولی به آرامی به طرف در حرکت می کند.به داخل سالن نگاه می کند ولی بصورت مرموزی سالن خالی است.کمی جلوتر می رود که ناگهان در سالن با صدای بلندی بسته می شود .محمد دیگر واقعا ترسیده است و به سرعت به طرف در ویرود تا از سالن خارج شود ولی در سالن مثل اغلب اوقات قفل می شود.

محمد به طرف در دیگر می رود که ناگهان... 

 

بقیه داستان رو بزودی براتون می نویسم...

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 13:52  توسط محسن علیجان نژاد  |