دوباره اومدم که یه بحث جدید (به دنباله بحث مرگ بر ناامیدی)رو که بین من و محسن.ر (که تو مطالب پیش معرفیش کردم)پیش اومد براتون بنویسم. البته ایندفعه یه مقداری با دفعه ی پیش فرق میکنه یه کمی طنز شده .ولی باید جالب باشه.
بفرمایید:
-هرکسی را بهر کاری ساختند!
-کار هرکس را به نسپارند!!
-اگه به او نسپارند پس به که بسپارند؟؟؟
-از اونایی بپرس که نسپارند.
-اونا کییند؟
-پارتی،پول،پررویی
-اینها که سه رأس قدرتند .چه ربطی داره؟
-خب کار قدرته دیگه...
-قدرت را بهر چه کاری ساختند؟
-قدرت چماق است...
-چماق دست کی باشه مهمه .مگه نه؟؟؟
-یس،آف کورس.حالا تو بگو دسته کی باشه؟
-دسته هرکی باشه مهم نیست فقط دست آدمای خنگ نیفته!!!
-یعنی دیکتاتور زرنگ خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-نگو دیکتاتور .بگو خادم مردم بدون اجازه ی مردم!!!!
-همون خادم ،از نوع زرنگش خوبه یا نه؟
-بد نیست.به شرطی که دیگش برای ما هم بجوشه.....
-یعنی نون رو به نرخش میخوری؟؟؟
-البته با کمی تخفیف.اونم واسه اینکه مشتری بشیم..
-ای کسی که به نرخش میخوری!!اگه نجوشه چی؟
-اگه هم نجوشه ما نونمونو میخوریم.ولی دیگه پولشو نمی دیم.
-خوشگلی یا رقصت قشنگه یا اینکه پشتت خیلی قرصه؟؟
-نه خوشگلم نه رقصم قشنگه. فقط خیلی رو دارم...
-پرروها رو بردن جایی دیگه برنگشتن...
-اون روزی که اونا رو می بردن من تو حموم شده بودم.....
-بالاخره که بیرون میای و فردا...
-نه،اونقدر اونتو میمونم که...........
-اگه نیای بیرون اونا میان تو هو هو هو.....![]()
-وای چه جسارتا اونا میان تو چیکار؟؟؟؟؟؟؟
-حاشیه نرو . بالا خره اومدی بیرون چیکار میکنی؟
-میرم نونوایی تکی نون میخرم!
-پس مجبور شدی به همون یه نون قانع بشی؟هه هه هه....
-شرمنده من معمولا تو صف تکی چند تا نون می گیرم.....
-گفتم که به اون روز نمی رسی و تو رو می برن یه جایی که....
-تو هر گورستونی مردم نون می خورن.نونوایی هست.......
اینم تموم شد
به امید آینده ای خوش برای تمام انسانها.....
اومدم تا مطلبی را براتون بنویسم که به نظرم ...
به نظرم باید می نوشتم.این مطلب کوتاه مطلبیه که بین من و دوست ادبیم محسن یه جورایی بحث شد:
-مرگ بر ناامیدی.
-شما؟آقای امیدوار؟
-منم یه اسیر ناامیدیم.
-آخرین چیزی که یه آدم از دست میده امیده.
-انسانی که امید ندارد جان هم ندارد.
-پس تو یه اسیر مرده ای؟
-نه... من در اسارت نا امیدیم.
-در اسارت ناامیدی به چه امیدی زنده ای؟
-به امید آزادی.
-آزادی خلق الساعه نیست.
-من در قفس به امید آسمان پر می زنم.
-اگه با پر زدن در قفس باز نشد؟
-سیاهی من از ذات من نیست، خون خشک شده بر بدن من است.
-پس به امید رویای خود جان بده.
-برای آزادی تلاش می کنم. ولی مرگ را نمی پذیرم.
-نفس تلاش مرگ ندارد.ولی نفس وجود تو می میرد.
-تو از کجا می دانی من زنده ام؟
-گفتم اسیر مرده ای گفتی نه.
-اسیرم.ناامیدنیستم!
-از دست یک امیدوار مرده کاری برمی آید؟
-از کجا می دونی مرده ام؟
-نه زنده ای نه مرده ای.پس تو خود امیدی.
-در دشتی که نمک ریز شده باران طلا هم بباردحاصل نمی شود.
-خشک آمد کشتگاه من در جدار کشت همسایه.
-چه کنیم اگر کشتگاه همسایه هم بمیرد....
من مرده ی خاموش در این شهر شلوغم
شاید که ابد بود مجازات دروغم...