با اینکه تقدیرم خزان اما بهاران میشدم
ای کاش طوفان نی کند این شب زمین را طی کند
یا اینکه تیغی آتشین این شهر کین را پی کند
ای کاش پیکان میشدم زین ده گریزان میشدم
پر میکشیدم تاسمان آیینه بندان میشدم
ای کاش خورشیدی رسد پیکی ز امیدی رسد
یا که خبر از مردنه جادوی نومیدی رسد
ای کاش بارانی زند بر این سراب بیکسی
یا آنکه طوفان بشکند قفل از در دلواپسی
ای کاش شاهینه حیا بر چشم ما تازی زند
یا که خدای قصه ها بر قصه آغازی زند
ایکاش مرداب زمین محلوله گردابی شود
یا آسمان تیره اش حتی دمی آبی شود
ایکاش مردان زمین آن راد مردان میشدند
یا دختران کوچه ها معنای ایمان میشدند
ایکاش این رویای من ......
ادامه دارد...
اونــا کـــه به نام تــقدیــر ، مـــاهـــا رو پر مـــیبریدن
بعضیام بــــدون تقصــــیر ، دلا رو ســــــر میبـــریدن
می دونستن که میمیریم، میدونستن که میسوزیم
میدونــستن که مــریضیم ، ولــــی بــــدتر مـیـبـریدن
نمی گفــتن که مـــیمیره ، یــا چـــرا اصـــــلا اسیره
چــرا از ســینه ی دلــــدار ، دل و دلـــــبر مـیـبـریـدن
آره تــقــدیر خــیلی نـــازه ، ولی تفسیرش یه رازه
هــمــه مـــا دور یـــه بـــاور ، ســـــر بـــاور مــیبریدن
مــیگــه تو کــثــیفو زشتی ، بـدتـرین نوع سرشتی
حـــتی تـــو بـــهشــتم اونا ، دلــــــو بـدتـر مـیـبریدن
مـیبـریـدن ، مـیـسـوزونـدن ، میبردن ، آره می خوندن
ســــرامـون مــیـون جـــاده ، جـلـــوی در مـیـبـریــــدن
مـــا نـدیـدیم ،نـرسیـدیـم، اون بهشت که هی میگفتن
هـمـه گـلهـــا رو تو جاده ، دســت آخــــر مـیـبـریــــدن
یادت سر میبریدن
برا غم اون بزرگ به همین چند خط قناعت میکنم تا پست بعدی
یه خوابی دیدمو تیره دلم درگیره تعبیره
خدا تعبیره اون اینه حسینم داره میمیره
داره میره داره میره خدا اون داره می میمره
میخوام با اون برم بالا ولی دل بند تقصیره