جمعه ها از پس هم میگذرند
انتظاری روشن
و دلی از جوشن
جمعه های دگری در راه است
چشم ها پا بر جا
نگران روی دری
که قرارست بزودی به دلی باز شود
دل ما تاریک است
و به خورشید نیازی مبرم
روزها را به امید رخ زیبای امید
به شبان میکوبیم
و تمام شب خود را به امیدی زیبا
به سحر می ساییم
کاش این جمعه بیاید باران
کاش این جمعه بیاید خورشید
فورانی بکند
زندگی از امید
کاش سردار خدا روی به این شب بکند
به امید ظهوری هرچه زودتر ...
تقدیم به شما
اندر این شهر که باران خفته
یاد یاران خفته
و بهاران خفته
و جهانی که در آن جانانیست
جان جانان خفته
و جهان خسته و تقدیر به بند
و پر از دیوار است
همه دیوار بلند
کاش باران بزند
یاد یاران بزند بر دل خشکیده ی ما
ولی ای دوست چرا بارانیست
ده همسایه ی ما
نگران نیست کسی در آن ده
مگر آن ده چقدر فاصله دارد از ما
نه گلم
ده آنها نمکی فاصله دارد زینجا
پس چرا اینگونست
فاصله بین توانایی ما
کفترک وای خبر آورده
که خداشان سنگ است
کدخداشان آتش
و بنایی که ز دورش پیداست
خشتها از جنگست
ما خدامان خورشید
کد خدامان امید
پس چرا در ده ما نعمت نیست
و در آن ده نعمت
چو علف بر دهشان پاشیده
چه کسی درد ووشان را دیده
و غم سرد دل آنها را
همچو باران دیده
.....
ما همه اهل دلیم
همگی در ره خویش
ماندگان دل بی درد گلیم
ولی آنها ای دوست
همگی از سنگند
و پر از نیرنگند
منتظر بر یک غم
نیزه ها آماده
از برای جنگند
ولی ای دوست چرا ما سردیم
هممان پردردیم
دور یک لحظه صفا
همگی میگردیم
مشکل از ماها نیست
مشکل از تعریف است
مشکل از نحوه خندیدن ماست
آنکه تاریخ به تقریر کند
چه بسا با قلمش
به غلط رایحه تعبیر کند
چه بسا سنگ زند شیشه دلی
که به آن رنگ نخوردست هنوز
چه بسا تاریک است
به کلامش زیبا
همه زیبایی روز
این حقیقت تو چه تعبیر کنی
......
شرمنده یه مقدار طولانی شد . تازه خیلیشم خلاصه کردم . اگه متوجه مفهومش نشدید زیاد به خودتون ایراد نگیرید چون من زیادی مسئلشو پیچوندم . فقط بگم چیز مهمیه که منو نا امید کرده از خیلی از آدما . شایدم دیدگاهمو عوض کرده .
موفق و پیروز باشید.