اومدم با یه شعر
تقدیم به شما
در این ایام روحـــــــانی مرا خوانده به مهمانی
چرا با من نمی آیـند بــــرادر هــــای ایــمـــانی
در این شبهای مهتابیو این بام همه آبی
در این دل ماه مهمانست چرا ای دل نمی تابی؟
کماکان سرد و پر دردم در این گرمای دل سردم
چنان پروانه ی عاشق به دور شعله می گردد
به امید پر خسته پریدم در به رو بسته
به آزادی رسم آیا به این پاهای وابسته؟
کرم کرده خدای جان در این تاریکی زندان
مرا نوری نشان داده رهایی را رهی پنهان
به امید رهاییها شباهنگام زاریها
خدا را پیش خود دیدن گهی پنهان گهی پیدا
خدا زندانیم در غم همه از دست این عالم
نمی دانم چرا هستم خدای من نمی دانم
عباداتتون قبول حق
یا حق
از اینکه اینقدر طول کشید شرمندم. یه جورایی رفته بودم سفر . ممنون از همه ی دوستایی که تو این چند وقت به خونه ی تنهایی من سر زدن. همه و همه . ببخشید که بیخبر رفتم.
با یه شعر اومدم البته اگه بشه اسمشو شعر گذاشت . امیدوارم خوشتون بیاد. راستی یه چیزی باس بگم که شعرش سیاسی نیست:
خیلی وقته کفترا ٬فقط از غم میخونن
واسه اینه که ٬بجز غم ٬ نغمه ای نمیدونن
خیلی وقته کلاغای ناقلا٬ دروغ میگن
کفترای ساده رو به٬ جنگ شاهین میرونن
شاهین پر عسلی ٬ نوک کنفی
توی جاده ای که هیچ کسی نداره هدفی
داره میره بزنه به آسمون
جلو اونو میگیرن ٬ کفترای صدفی
کفترای ساده لو ٬ یکی یکی و دو به دو
نقش سهرابو دارن ٬ دیالوگه رستم میخونن
یهویی یه کفتر تپل مپل
تو یه دسش تیغ ٬ یه دسش هم دهل
میگه ای دیو سیاه نابکار
من خودم میکشمت به خاک و خل
یهویی یه کفتر عصا به دست
که تو عمرش نشده ٬ یه کارش از روی هوس
میگه ای عزیزای ساده ی من
خودتونو نکنید توی قفس
حالا یه کبوتر سیاه سفید
خوش قد و قامت ٬ رعنا و رشید
میره تا بت بزرگو بشکنه
صبر شاهین به سر کوزه رسید
شاهین تیغه پری٬ نوک ظفری
که تو هر چنگالش ٬ نشسته صد تا لشکری
میزنه به قلب این سپاه کم
بهتره از ته قصه بگذری
نه بذار واست بگم ار این گداز
اون همه کبوتر خوشگل و ناز
همشون اسیر تاریکی شدن
قصه ی قدیمی بسوز بساز
آره آتیشم عزیزه مهربون
آره زندونم قشنگه بی زبون
میدونم داری تو آتیش میگیری
اشتباه خودته با من بخون
جاییکه پر نمیره ٬ پر زدن معنا نداره
جاییکه سر نمیره ٬ شاخ زدنم جا نداره
پی رد پای من ٬ تو این شب سیاه نگرد
میپرم تو دل شب٬ پرم که جا پا نداره
ییخشید که یه مقداراتی تعطیله
خیلی وقته از شعر دورم
....