صدای من نمی آید ، صدایم از ته چاهیست
صدای من نمی پیچد ، اگرچه پر ز آگاهیست
صدایم را نمی گیرندو ، از خود قصه می سازند
گدایند و به دنیاشان ، گدایی رسمی از شاهیست
رهی را می نمایم من ، دگر ره می گزینندو
نمی دانند این بدره ، سرانجامش به بد چاهیست
ز بد یومی خبر دارم ، ز شادی نغمه می سازند
نمی گویند این باران ، پسش دنیایی از ماهیست
ز عرفان هر چه میشد من ، خبر دادم خبر دادم
ولی بسیار توفیقی ، میان سمع و آگاهیست
ممنون از وقتتون...