شهر ما شهر فرنگ نیست سفره هامون رنگارنگ نیست
کوچمون سیاه و زشته شهرمون اصلا قشنگ نیست
.
.
راز یخچالا ی خالی یا یه سفره ی خیالی
درزای عمیق دیوار سوراخ بزرگ قالی
صورت زرد بهاره لباس عروس اجاره
توی سرمای زمستون لباسای پاره پاره
آره دنیا پر درده ولی دنیا هم میگرده
اون درخت که حالا سبزه روز دیگه زرده زرده
اما دنیامون قشنگه دلامون شهر فرنگه
کوچه هامون مشکی و سرد قلبامون چه رنگارنگه
هنوزم توی دلامون مونده عشق بی ریامون
خونمون گرمه اگرچه خاموشه بخاریامون
خاموشه بخاریامون
باید بگم که خیلی از ما ها دستمون علاوه بر اینکه به دهنون میرسه خیلی هم بالاتر میره پس بیایم با این دستامون دستای اونایی که زیر گاری سنگین زمانه دارن له میشن رو بگیریم. توی این روزا و شبای سرد خیلی ها هستند که خیل چیز ها ندارند پس بیایم به خودمون فکر کنیم به برادرا و خواهرامون به اونایی که فقط زندن. نمی دونم چیکار میکنید ولی بدونید که اگه دل یک نفر رو برای یه شب شاد کنید خدا برای ابد دلتونو شاد میکنه
شرمنده که یه مقدار احساسی شد
تا بعد...
گم شده ام در زمان ، در شب تردید جان
در قفس زندگی ، از هوس دیگران
در نفس آرزو ، بی دم و بی های و هو
در دل من تیرگی، رو شنی ام رنگ و رو
یاری بیکار من، همت بی آر من
حج بزرگان شده ، وعده ی دیدار من
تیغ جهالت برید ، شاهرگ زندگی
بند دلم پاره شد ، از دم این بندگی
حال جهان رفتنیست ، رو خوشش رستنیست
پنجره را در شکن ، پنجره اهریمنیست
ممنون از وقتتون.
یا علی...