تبليغاتX
کوی تنهایی
وبلاگ شخصی محسن علیجان نژاد " عرفان "
سلام دوستان بهتر از پروانه

فرصتش بود خواستم مطلبی را بنویسم که ... این شعریه که شب ۲۱ رمضان نوشتم . می دونم ممکنه مشکل و نا مناسب باشه ولی دلم نیومد این روزا بگذره ومن اینو ننوشته باشم.

بعد علی رفتنش ، گریه مرا نور شد

چشم مرا حد نزن ، نامه ی ممهور شد

او یکی و حق یکی ، معجزه اش دلبری

از همه لطف علی ، چشم جهان کور شد

سایه و جسم پدر ، هر دو به یک سوی در

لیک ببین از علی ، سایه ی ما دور شد

خون دو چشم خطی،  از قدم رفتنش

وای علی را ببین ، به که چه مسرور شد

هر که علی را گزید،  سوی نشان خودش

راه علی حق بود ، راهیه منصور شد

هر که علی را ندید ، غیر علی برگزید

شاه  بزرگان بود ، خاکی و مقبور شد

چشمه ی شیرین ذوق، از لغت یا علی

حال ز فوت علی ، چشمه ی ما شور شد

ممنون از وقتتون

یا علی...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 5:24  توسط محسن علیجان نژاد  | 

به نام بینای رهنما

با سلام خدمت دوستان عزیزم که منو همیشه با نظرات قشنگشون شرمنده می کنند.بالاخره تونستم وارد مدیریت سایتم بشم و آپ کنم. شرمنده از اینکه این پست اینقدر طول کشید. این شعر تقدیم به شما:

آرام  تو  نشین  ،  که   دلم  رام میشود

از سرخی دمت ،  دل من خام می شود

آرام  خوانده ای  و   ،  ز  آرام  رانده ای

این قلب بی رمق  ، ز تو گمنام می شود

آتش  گرفت  قلب  من  ای  همدم  غمم

زان صبح چونکه بی تو به دل شام می شود

مُردم ز این عطش  ، تو بیا باده ای بکش

آن  راه  چون  به تو نرود  ،  دام  می شود

 کابین   مرگ  را  به  من   انعام  کرده اند

آن  جام مرگ ،  با  نفست کام می شود

عرفان  خسته ،  سنگ  سرای کجا شود

ویرانه  خانه ای که  ز  تو  بام می شود

الهی هیچوقت غم به شما لبخند نزنه

به امید پرواز...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 8:15  توسط محسن علیجان نژاد  | 

سلام دوستای مهربون.

از همتون ممنونم که نظرای قشنگتون ازم دریغ نمی کنید . همونطور که قولشو دادم با یه داستان اومدم. میخواستم توی چند پست این داستانو بذارم ولی دلم نیومد قشنگی داستان رو با تیکه تیکه کردن ازش بگیرم.داستان با احساسیه و بهتون توصیه میکنم بخونید. درسته یه مقدار طولانیه. ولی اگه شد آف لاین شید و بخونیدش.در آخر اینو به همه ی عزیزان عراقی تقدیم می کنم.

قفس آزادی 

بعد از سالهاي دراز داره بر ميگرده . برادرم محمد رو ميگم. هشت سال پيش بخاطر انجام عمليات عليه صدام تحت تعقيب قرار گرفت و از كشور فرار كرده. ولي حالا كه ديگه بعثي ها رفتن  داره بر ميگرده.نمي دونم چرا امروز اينقدر سربازاي امريكايي دور و بر خونه ي ما مي چرخند.واي يه ماشين. يعني خودشه؟آره خورشه.بايد برم از توي آشپزخونه اسپند بيارم . با سرعت تمام تمام كمدا رو گشتم .آهان اينجاست. همين كه از اتاق خارج شدم سر جام ميخ كوب موندم.از در باز حياط برادرم رو توي بغل مادرم ديدم. واي چه برقي توي صورتشه.اون هم از لاي در منو ديد و با لبخند صدام زد.غرق شادي بودم كه صداي بلندي سياحت اين همه نعمت رو از من دريغ كرد.ناگهان ماشيني كه برادرم با اون اومده بود منفجر شد و برادرم چند نفر ديگر كه اونجا بودند به اطراف پرتاب شدند.پدرم كه دور تر ايستاده بود داخل اومد و تفنگ شكاريشو برداشت. چي شده؟بابا مي خواي چيكار كني؟آن انفجار چي بوده؟پدرم بيرون رفت و با اسلحش يكي از اون قاتلا رو هدف قرار داد. در اين لحظه بقيه سربازا پدرم رو ستاره باران كردند. بدن پدرم زير مشت گلوله ها خرد مي شد ولي هنوز رعنا ايستاده بود.اسلحه از دستش افتاد به آرومي برگشت و تو چشمام نگاه كرد. قطرات درشت اشك تو چشماش تنيده بود. قطرات اشكي كه تموم عمر به خودشون اجازه نداده بودند كه صورت پدرم رو تر كنند. تو چهره ي پدر رمقي نمونده بود. اون هيكل رعنا تبديل به يه ستون سرد و فشرده شده بود. من معني مرگ رو نمي دونستم ولي احساس ميكردم داره ميميره. قطرات اشك چشمامو تار كرده بود و پدرم رو خوب نمي ديدم. ناگهان بدن خشك شده ي پدرم شروع به حركت كرد و به سرعت به زمين افتاد. عراق زير پاهام لرزيد.پدرم مرد.باورم نميشد.به آرومي به طرف در رفتم و از حياط خارج شدم. چهار سرباز در ورودي كوچه ايستاده بودند و تفنگهاشونو طرف من گرفته بودند و وقتي منو ديدند مشغول كمك به سرباز زخمي شدند. ماشين جلوي در مي سوخت و دودش همه جا رو تار كرده بود. رو به پدرم كردم . صورتش مثل برف سفيد شده بود. مرگ توي صورتش مي خنديد. كمي اونطرفترجسدي پوشيده با چادر سياه ديدم. چادر رو كنار زدم. آره مادرم بود.از سردي چهره اش اشك توي چشمام يخ زد. يعني اين يه خوابه ؟ پس چرا بيدار نميشم؟ ناگهان چشمم به برادرم افتاد. واي اين برادرمه؟ انگار اصلا نمرده. با چشمهاي قشنگ و براقش با من صحبت ميكرد. " شجاع باش برادر.شجاع باش".از خود بيخود شدم . اسلحه ي پدرم رو برداشتم و توش دو تا گلوله گذاشتم و به طرف اون كفتارا شليك كردم. گويي تمام غم و اشكم رو همراه گلوله پرتاب كرده بودم. يكي از گرگها نقش زمين شد و بقيه برگشتند و شروع به شليك كردند. اولين گلوله وارد شكمم شد. گرماي گلوله رو كه ميچرخيد و بدنم رو سوراخ ميكرد احساس ميكردم. ديگه فهميده بودم كه اين ديگه يه خواب نيست. گلوله ي بعدي وارد سينه ام شد و از پشتم خارج شد. بدنم در حال سرد شدن بود. گلوله ي بعدي كتفم رو دريد. مي تونستم صداي قلب خودم رو بشنوم. اونقدر بلند بود كه صداي گلوله ها رو نمي شنيدم.شياطين هنوز دست از نواختن بر نمي داشتند و منو زير بارون سرب خيس ميكردند. حساب گلوله ها از دستم خارج شده بود. ناگهان توي پاهام احساس قدرت بي نظيري كردم. خون سرم روي چشمام اومده بود و همه چيز و سرخ مي ديدم. يك دفعه برادرم رو ديدم كه منو به طرف خودش دعوت ميكرد. همون برادري كه هشت سال منتظرش بودم احساس كردم كه ديگه بايد بميرم. به طرف برادرم حركت كردم. گرگها هنوز به چپاول خودشون ادامه ميدادند ولي من هيچ اهميتي نمي دادم. ديگه هيچ دردي احساس نمي كردم. و سپس صداي تير ها تموم شد. همه جا لرزيد.

 و من مردم...  

تا بعد...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 13:29  توسط محسن علیجان نژاد  | 

سلام

برای این تاخیر چند روزم شرمندم چون درس وقت آدم رو پر می کنه نمیشه کار دیگه ای کرد.قرار بود با یه داستان برگردم ولی امروز صبح یه چیزی نوشتم خواستم تو بلاگم باشه.

یاد آور کنم شعر مثنویه پس غلطهای غزل توش نمیاد بعدم شعرش اصلا سیاسی نیست بنابراین رو من دیسکت نذارید.یه چیزی شعرش یه نموره عامیانست.

آره آره  همش آره  همش گولّست و خمپاره

همش تقصیر دشمن نیست زمین رد خودی داره

آره آره  همش آره تمام شهر ما تاره

همش تقصیر ابرا نیست کمش تقصیر دیواره

آره آره همش آره زمستون فصل دیداره

بهار و تو سرش نشکن بهارم عالمی داره

آره آره همش آره تمام ملت آواره

میگن آمار میگه خوبه همش تقصیر آماره

آره آره همش آره همش جنگ شب افزاره

نمیگن کی داره بذر شب افزارا رو میکاره

آره آره همش آره غم دیدار عذاب آره

فرار از غم چرا کردی عذابم لذتی داره

 

در اینجا لازمه بگم منظورم از شب افزار همون جنگ افزاره.

به امید پرواز...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 10:31  توسط محسن علیجان نژاد  |