تبليغاتX
کوی تنهایی
وبلاگ شخصی محسن علیجان نژاد " عرفان "
سلام

شرمنده که دیر سر زدم.ممنون از نظراتتون.

در ادامه ی اون داستان (سایه) خواستم یه داستان دیگه تو وبلاگم بذارم .دیروز که داشتم رو یه فیلمنامه کار میکردم متوجه شدم که داستانش خیلی جالبه گفته شاید مناسب باشه که اونو بنویسم.

نظرتونو میخوام که ببینم پس میزنید یا نه. منتظرم.اسمش هم "توهم" اه تودسته فیلمهای رمز آلوده .چی می گین؟

من به گرگ گلمان سر می زنم

از  زمین  تا  آسمان  پر می زنم

ای   برادر   درب   دل  را باز  کن

سال های سال من در  می زنم

 

تا بعد...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 2:26  توسط محسن علیجان نژاد  | 

سلام

انگار اون حرف چند روز پیش من به گوش یه کسایی رسیده که یهویی آتش بس شد.یادم رفت به شما تبریک بگم.البته درسته که اونقدم ادامه نداره ولی همینم شکر خدا  رسید.به خاطر همین پیروزی سپاه اسلام خواستم یه شعری تو وبلاگم بنویسم تا یه تشکر از اون که کمک کرده بشه.

 

عمریست که دیده به دلِ جان  ، نسپاریم

دستیست که داریم و  ، جهانی که نداریم

روشن  شده  این  روز  ،  جهانِ  سیه  ما

این جام حیاتیست ،  ز  جانی  که نداریم

آتش  اگر  افتاد  بر این  ، خرمن   هستی

این  امنیتِ  ماست  ،  امانی  که  نداریم

این است زمستان که ز ایمان سپری شد

حالا  که  بهاریم  و ،  خزانی   که   نداریم

مشتیست  گره  کرده ،  به  سوی  ابدیَت

ما تیر  و  کمانیم  و  نشانی   که   نداریم

عرفان  اگر  از  دیده ی  خود گفت  مثالی

مشتیست ز خروار  ،  بیانی  که  نداریم

 

تقدیم به آنان که برای همیشه زنده اند...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 18:14  توسط محسن علیجان نژاد  | 

سلام دوستان مهربان.

امروز یه شعر می خوام بنویسم که مربوط به بعضب آدماست که فکر خیلی می دانند و با همین آگاهی خودشان؟؟؟ دیگران را رهبری می کنند به چاه می فرستند.اگه یکی از اونا رو دیدین تعجب نکنید زیادن. من که زیاد دیدم.

 

وای  بر  حال  کسانی   که   خدا  نشناسند

نعمت جان بگرفتند و غزل می سازند

وای  بر  آن  همه  کز  چشم  بصیرت  کورند

معنی  واژه  ببینند   و    خمار   رازند

وای بر  انجمنی  که  همه  در  دوزخ  محض

جمله  آتش  بگرفتند  و  پی   پروازند

وای بر حال کسانی که در این وعده ی عمر

جام بشکسته و  در  فکر طعام  نازند

وای بر حال آنکه بسازد همه شیطان  وجود

در تخیل  بکند  فکر  که  انسان سازند

 

چشمها را باید کشت ،یا ندید و یا نوماند.

تا سلام سبز ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 12:17  توسط محسن علیجان نژاد  | 

سلام

یه ماه از این جنگ داره می گذره ویه ماهه که خیلی ها تو خون دارن پر پر میشن.این شعر رو برای شادی اون بچه هایی که دارند هر روزه جون می دن:

 

با اهل عالمین چه رفتار می کنند                     گویی که انس نیست چه پندار می کنن

این آدمیت است که انسان سزا شود               این آدمانه  نیست  که رفتار می کنند

ای ابر اشکار ببار و پیش ببار                            چون پست زادگان ، همه بر دار می کنند

این توده های چنگ چو مرداب و آبشار             دلهای نیک را گرفتار می کنند

این دیدگان مرگ ، دلان را داغ می زنند             از داغ مرگها دلا بار می زنند

این نیزه های روز چنان مرگ می دهند             اجساد انجمن همه انبار می کنند

با خون مردمان جهان رنگ می زنند                  آن شاهزادگان به چه ایثار می کنند

بستان سبز سرخ و سپید جهان را                   بی هر چه فکر راهیه شنزار می کنند

ای یار ارجمند و ای رحمت عظیم                     بین مردم خبیث چنین کار می کنند

عرفان که سنگ نیست نگوید که چیست کار     انسان مرد راست که اشکار می کنند

 

به امید آمدن یار بدرود...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 18:26  توسط محسن علیجان نژاد  | 

 

آرام تو نشین که دلم رام می شود

                                             از سرخی دلت  ،  دل  من  خام می شود

آرام  خوانده ای و  ز آرام  رانده ای

                                            این قلب بی رمق ،  ز تو  گمنام  می شود

آتش گرفت قلب من ای همدم نسیم

                                           زان صبح چونکه بی تو به دل شام می شود

مردم ز این عطش تو بیا باده ای بده

                                            آن  جام  مرگ   با  نفست   کام   می شود

عرفان خسته خاک سرای کجا شود

                                             ویرانه   خانه ای   که  ز  تو   بام  می شود

 

این شعر رو به آرام شما دوستان تقدیم می کنم.به امید مدد حق بدرود...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 12:45  توسط محسن علیجان نژاد  | 

سلام

این قطعه یه تیکه از دردنامه یا ته نامه یا هرچی که بهش می گن عرفان است.این قطعه ادبی را به دوستان عزیز تقدیم می کنم:

چقدر تاریکه.دارم میرم ولی نمی دونم کجا... چرا

امروز آخرین قطره ی امید من از دستم لغزید و روی زمین افتاد

هرچی بادستم زمین را کندم جز خون دستم به چیزی نرسیدم نه نرسیدم

کجا برم ؟

کجا می تونم برم؟

کجا منو قبول می کنند؟

دارم میرم .آره دارم میرم.

دیگر دوستی ندارم جز یک طناب و یک صندلی.یادم میاد وقتی که منم زنده بودم.

اونجا. آره اونجا آخرین مقصد منه.

چه درخت استواری!!

بهتر است این طناب را هم به این درخت هدیه دهم.آری بهتر است...

این صندلی رو کجا ببرم؟ بهتره زیر همین درخت بذارم باشه..

نمی تونم از این دوستان آخرم جدا بشم.باید پیششون بمونم.

پس میرم روی صندلی می ایستم.طنابم اینقدر دوست داره که خودشرو دور من میندازه.

صندلی هم میخواد به من کمک کنه.چیکار خوبه ؟

اونم زیر پای منو خالی کرد....

 

خوب بید؟؟؟

تا بعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 16:32  توسط محسن علیجان نژاد  | 

سلام

از نظراتتون ممنون.اینم هم آخرین قسمت از داستان سایه.متأسفم اگه که این داستانم مثل سریالهای تلویزیون تابلو تموم میشه...

 

امروز شنبه است.حسین جلوی در ورودی سالن منتظر محمد ایستاده است.سرویس می رسه محمد آخر از همه از سرویس پیاده می شود و از قبل بدتر شده است موهاش کاملا در هم است .دکمه های لباسش را اشتباهی بسته است.

حسین وقتی او را می بیند بر می گردد و میخنددسپس به طرف محمد می رود و به او می گوید که در چه حالی است.محمد اصلا حسین را نمی شناسد و از کنارش رد می شود.حسین به دنبال او می رود .محمد روی صندلی خود نشست و حسین پشت سر او روی صندلی نشست.در تمام امتحان محمد به سقف اتاق نگاه می کرد و حسین هم همواره مواظب او بود و به سرعت تمام ۱۵ تست را زد و از جلسه بیرون آمد و به سراغ همان چند نفر که بیرون سالن نشسته بودند رفت و خیلی سر حال به آنها گفت که :"اون هیچی ننوشت." و بقیه هم می خندند.

محمد هم از در سالن خارج می شود در حالی که به حسین نگاه می کند و می خندد.به آنها نزدیک می شود و روبروی آنها می نشیند و به آنها می خندد.حالا همه منتظرند که تا نیم ساعت دیگر امتحان تصحیح شود.در تمام مدت محمد به حسین و دوستانش می خندد.

بعد از مدت نیم ساعت یکی از کارمندان از سالن خارج می شود و نمرات را روی دیوار چسباند. حسین بلند شد و دکمه ی لباسش را درست کرد. حسین بلند شد و به طرف اسامی رفت. در وسط راه دوباره با تعجب به محمد نگاه کرد در حالی که محمد از جیبش یک شانه خارج کرده بود و موهایش را شانه می کرد و می خندید.حسین به راه خود ادامه داد و به اسامی نگاه کرد و با تعجب به محمد نگاه کرد . محمد هم وقتی او را دید خندید و به طرف کتابخانه رفت و جلوی در کتابخانه روی صندلی نشست  و به حسین نگاه می کرد.یکی از دوستان حسین در مورد اسامی از او پرسید او هم گفت بازم محمد...

حسین به آرامی به طرف محمد رفت در حالی که کاملا متعجب بود.وقتی کنار او رسید به محمد رسید محمد خندید و به او گفت:"کارتون عالی بود ولی یه اشتباه ساده باعث شد که من بفهمم .اونم یه قطره خون بود که اون گوشه زیر اون درخچه ریخته بود .اگه من دچار توهم شده بودم پس نباید خونی ریخته می شد. بهمین علت تو رو تعقیب کردم تا اینکه تو  توی اون کلاس رفتی و همه چیز معلوم شد. از اون به بعد من شما رو به بازی گرفتم."

حسین در تمام مدت در تعجب مات مانده است و بعد هم به تلخی می خندد و بلند می شود و بدون گفتن حرفی می رود...

 

 

اینم آخر داستان سایه .می دونم یکم بد تموم شد ام برای داستانهای بعدی از شما ایده می خوام. بگید که چه داستانهایی رو بنویسم.

بازم ممنون که این داستان رو دنبال کردین.

 

تا بعد... 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 11:42  توسط محسن علیجان نژاد  | 

سلام شرمنده که این قسمت یه کمی دیر شد نمی خوام بهانه دروغکی بیارم . پس ادامشو براتون می نویسم:

حسین در ایستگاه منتظر محمد ایستاده است که محمد از دور پیدا می شود . بسیار در هم و برهم و آشفته است. کم کم به حسین نزدیک می شود . در حالیکه سرش پایین است ، متوجه حسین نمی شود و از کنارش رد می شود. حسین هم به دنبالش میدود و اورا صدا می زند و قضیه را از او می پرسد.محمد می گوید که از دیروز تا همین الان با مشکلات عجیب فراوانی روبرو شدم و دائما احساس میکنم کسی مرا تعقیب می کند و یا اینکه مردم همیشه مرا زیر نظر دارند.

حسین در راه دانشگاه به محمد می گوید که:محمد تو باید آرامش خودت را حفظ کنی و گرنه نمی تو نی تو امتحان شنبه نمره ی خوبی بیاری . تو که اینو نمی خوای. محمد در جواب گفت که نمی دونم.

در دانشگاه محمد و حسین در حال رفتن به کلاس بودند که محمد به پشت سر خود نگاه کرد و متوجه مردی سیاه پوش که پشت به آنها کمی عقبتر ایستاده بود شد و او را به حسین نشان داد . حسین مرد سیاه پوش را دید ولی انکار کرد و به محمد گفت که دچار توهم شده است.

محمد هم که این حرف را شنید به طرف کلاس دوید و رفت.بعد از کلاس آخر محمد و حسین به طرف در خروجی در حال حرکت بودند که حسین به محمد گفت که امروز و فردا رو آروم باش تا تو امتحان شنبه خراب نکنی . یادت نره خیلی مهمه. محمد هم در جواب گفت شاید من اصلا شنبه نیام...

 

این قسمت هم تموم شد.شاید خیلی ها معمای این داستان رو فهمیده باشند ولی اگه هم متوجه نشدین چند روز  صبر کنید چون قسمت بعدی که براتون می نویسم قسمت آخر داستان سایه است.

 

یه چیز دیگه هم می خواستم بپرسم و اون اینکه اصلا این داستانی که براتون نوشتم را دوست داشتید اگه نه بگید که چه نوع داستانی بنویسم در چه موضوعی نگران داستانش نباشید.

تا قسمت بعد خداحافظ

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 1:25  توسط محسن علیجان نژاد  | 

هنوز هم گیج است و به اطراف نگاه می کند که متوجه چیزی می شود.قسمتی از چمن که حسین روی آن افتاده بود هنوز هم خونیست. حسین دو باره ازمحمد جدا شده و وارد کتابخانه می شد . در همین لحظه محمد روی مین خم شده و به آن خون دست می زند متوجه می شود که خون روی زمین هنوز لخته نشده است. روی صندلی می نشیند و به آسمان خیره می شود.بعد از چند لحظه فکر کردن شروع به خندیدن می کند .

وقتی حسین از کتابخانه خارج می شود متوجه خنده ی غیر طبیعی محمد  می شود واز او علت خنده ی محمد را می پرسد.محمد به حسین نگاه می کند ولی باز هم به خنده ی خود ادامه می دهد.

حسین می گوید که دیوانه شدی.محمد به سرعت ساکت می شود و با عصبانیت به حسین خیره میشود.پس از چند لحظه از جایش بلند می شود و می رود.حسین به آرامی و در حال فکر کردن از جای خود بلند می شود و به طرف سالن حرکت می کند.وارد کلاس کوچکی می شود که چند نفر در ته آن نشسته اند.حسین به یکی از آنها می گوید که حالا چکار کنیم.او هم می گوید که ادامه می دهیم...

 

منتظر ادامه ی داستان باشید...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 5:39  توسط محسن علیجان نژاد  | 

...ولی در سالن مثل اغلب اوقات قفل می شود.محمد به طرف در دیگر می دود که ناگهان :

تمام درهای سالن باز می شود و دانشجویان از آنها وارد سالن می شوند.محمد هنوز هم در حال دور زدن دور خود است که حسین به پشتش ضربه ای می زند که محمد از جای خود می پرد.حسین با تعجب از محمد می پرسد که چه شده ولی محمد بحث را عوض می کند.

تا آخر آن روز محمد به اطراف خود با استرس نگاه می کرد ولی هیچ اتفاقی نیفتاد تا اینکه فردا صبح دوباره راهی دانشگاه شد.همینکه خواست از خیابان عبور کند یک ماشین با صدای بلند در مقابلش ترمز کرد .محمد که از صدای ماشین شوکه شده بود سعی کرد تا راننده ی آن راببیند ولی به هرطرف که بر می گشت چهره ی راننده معتوم نبود تا اینکه راننده باسرعت زیادی راه افتاد و رفت.

محمد در تمام مسیر در فکر آن راننده بود ولی چیزی به ذهنش خطور نمی کرد .به همین علت حسین را  در جریان قرار داد.حسین هم که فکر می کرد این حوادث زاییده تخیل محمد است او را دلداری می داد و به آزامش فرا می خواند.چند ساعت بعد محمد و حسین در حال رفتن به کتابخانه بودندکه حسین در حال تعریف داستانی برای محمد بود که ناگهان پایش در گودالی گیر کرد و با سر به زمین خورد و خون زیادی از سرش روی زمین ریخت .محمد که دیگر واقعا نمی دانست چه کند به سرعت داخل کتابخانه رفت تا کمک بیاورد .چند لحظه بعد با چند نفر برگشت ولی هیچ اثری از حسین نبود حتی خونی هم روی زمین نریخته بود.

محمد گیج و حیران به اطراف نگاه می کرد و اصلا صدای همراهانش نمی شنید.کم کم آنها رفتند و محمد روی زمین نشست وبه فکر فرو رفت که از دور حسین آمد و به محمد گفت که دنبالش میگشته است

محمد به حسین داستان را می گوید ولی حسین می گوید که از پایان کلاس تا همی الآن با یکی از بچه ها دنبال محمد می گشته است.محمد کم کم احساس می کند که دارد دیوانه می شود.هنوز هم گیجاست و به اطراف نگاه می کند که متوجه چیزی می شود...

 

این داستان هنوز هم ادامه دارد.

فعلا... 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 5:43  توسط محسن علیجان نژاد  | 

محمد  از در کلاس خارج می شود.در حال خارج شدن از در سالن است که کتاب از دستش روی زمین می افتد.خم می شود تا کتاب را از روی زمین بر دارد که ناکهان احساس می کند که کسی در حال تعقیب اوست.چند بار به پشت سر خود نگاه می کند ولی چیزی نمی بیند .پس لز مدتی به راه خود ادامه می دهد و از سالن خارج می شود.

بعد از خروج از سالن حسین را می بیند و با او به طرف کتابخانه می رود.بعد از اینکه از کتابخانه خارج می شوند .حسین برای کاری از محمد جدا می شود ومحمد به طرف سالن می رودتا در مورئ شماره کلاس مطمئن شود.به در سالن نزدیک می شود که ناگهان در سالن باز می شود ولی کسی از آن خارج نمی شود.محمد ابتدا می ترسد ولی به آرامی به طرف در حرکت می کند.به داخل سالن نگاه می کند ولی بصورت مرموزی سالن خالی است.کمی جلوتر می رود که ناگهان در سالن با صدای بلندی بسته می شود .محمد دیگر واقعا ترسیده است و به سرعت به طرف در ویرود تا از سالن خارج شود ولی در سالن مثل اغلب اوقات قفل می شود.

محمد به طرف در دیگر می رود که ناگهان... 

 

بقیه داستان رو بزودی براتون می نویسم...

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 13:52  توسط محسن علیجان نژاد  | 

سلام

تازه داشتم توخبرگذاری فارس در مورد بچه های حزب الله می خوندم که یاد یه شعر افتادم که شاید این شعر رو بتونیم زمزمه های زیر لب اونا حساب کنیم:

 

جان به جان و سر به سر ،یک نفر یا صد نفر

                                                روح پالاییده ایم،ای جهان از ما  گذر

تا نوای بیکسی  ، می دمد   دلواپسی

                                                نیزه رقصان میکنیم،گر نماند یک نفر

نیزه باران  فنا  ،  یک ره  و صد  رهنما

                                               تاخت می تازیم ما ،نیزه گرچه در کمر

گرگ باران دیده ایم،میوه ی جان چیده ایم

                                             سنگ بر هاون زنیم،گرچه باشد بی ثمر

تیغ  تا  دندان  ما ، نیزه گه  جولان  ما

                                             بوته در ایمان ما ، این  خبر از ما ببر

 

جدا از بحثای سیاسی ای که میشه من به بچه های حزب الله خسته نباشید میگم.

البته می دونم خیلیها ممکنه برچسب ساده لوحی رو روم بچسبونن.

تا بعد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 19:35  توسط محسن علیجان نژاد  | 

بسمه تعالی

درگذشت کربلایی مهندس حسن بهاور ،مدیر ارزنده ودانش دوست مرکز آموزشی شهید بهشتی بابل ،را به تمام دوستداران واقعی علم و دانش و خادمین واقعی این مردم 

تسلیت عرض می نماییم.

جمعی از فارغالتحصیلان سال ۸۴        

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 14:7  توسط محسن علیجان نژاد  | 

باغ بی برگی ما ، چاه  پرآبی  نداشت

                                                          برکه ی کوچیک ما،جا واسه مرغابی نداشت

خونه ی مادریمون،گرچه برامون عزیزه

                                                          ولی  دشت خونمون ،  آسمون آبی نداشت

۰۰۰۰۰۰۰

اما چندی بعد...

 

وقتی لاشخورا رسیدن به سرای بیکسی

                                                       خونه ی مشکیه ما یه شب مهتابی نداشت

اومدن خوردن و بردن ، همه مرغابیا مردن

                                                       بعد اون شهر سیاه  ، دیگه  مرغابی نداشت

 

آره درسته که:

شهر ما شهر فرنگ نیست،سفره هامون رنگارنگ نیست

                                   کوچمون سیاه و زشته،شهرمون اصلا قشنگ نیست

اما..

اما دنیامون قشنگه ، دلامون شهر فرنگه

                                          کوچه هامون پر تردید،قلبامون چه رنگارنگه

متشکرم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 22:43  توسط محسن علیجان نژاد  | 

سلام دوباره

دوباره اومدم که یه بحث جدید (به دنباله بحث مرگ بر ناامیدی)رو که بین من و محسن.ر (که تو مطالب پیش معرفیش کردم)پیش اومد براتون بنویسم. البته ایندفعه یه مقداری با دفعه ی پیش فرق میکنه یه کمی طنز شده .ولی باید جالب باشه.

بفرمایید:

-هرکسی را بهر کاری ساختند!

-کار هرکس را به نسپارند!!

-اگه به او نسپارند پس به که بسپارند؟؟؟

-از اونایی بپرس که نسپارند.

-اونا کییند؟

-پارتی،پول،پررویی

-اینها که سه رأس قدرتند .چه ربطی داره؟

-خب کار قدرته دیگه...

-قدرت را بهر چه کاری ساختند؟

-قدرت چماق است...

-چماق دست کی باشه مهمه .مگه نه؟؟؟

-یس،آف کورس.حالا تو بگو دسته کی باشه؟

-دسته هرکی باشه مهم نیست فقط دست آدمای خنگ نیفته!!!

-یعنی دیکتاتور زرنگ خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-نگو دیکتاتور .بگو خادم مردم بدون اجازه ی مردم!!!!

-همون خادم ،از نوع زرنگش خوبه یا نه؟

-بد نیست.به شرطی که دیگش برای ما هم بجوشه.....

-یعنی نون رو به نرخش میخوری؟؟؟

-البته با کمی تخفیف.اونم واسه اینکه مشتری بشیم..

-ای کسی که به نرخش میخوری!!اگه نجوشه چی؟

-اگه هم نجوشه ما نونمونو  میخوریم.ولی دیگه پولشو نمی دیم.

-خوشگلی یا رقصت قشنگه یا اینکه پشتت خیلی قرصه؟؟

-نه خوشگلم نه رقصم قشنگه. فقط خیلی رو دارم...

-پرروها رو بردن جایی دیگه برنگشتن...

-اون روزی که اونا رو می بردن من تو حموم شده بودم.....

-بالاخره که بیرون میای و فردا...

-نه،اونقدر اونتو میمونم که...........

-اگه نیای بیرون اونا میان تو هو هو هو.....

-وای چه جسارتا اونا میان تو چیکار؟؟؟؟؟؟؟

-حاشیه نرو . بالا خره اومدی بیرون چیکار میکنی؟

-میرم نونوایی تکی نون میخرم!

-پس مجبور شدی به همون یه نون قانع بشی؟هه هه هه....

-شرمنده من معمولا تو صف تکی چند تا نون می گیرم.....

-گفتم که به اون روز نمی رسی و تو رو می برن یه جایی که....

-تو هر گورستونی مردم نون می خورن.نونوایی هست.......

 

اینم تموم شد

به امید آینده ای خوش برای تمام انسانها.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 9:48  توسط محسن علیجان نژاد  | 

سلام

دیروز یکی از دوستامو دیدم ازم خواست یه شعر بن بست کامل  رو تو وبلاگم بنویسم. منم این کارو می کنم. امیدوارم به دردتون بخوره.

توجه:اشعار بن بست کامل به اشعاری گفته میشه که از آخر راه و نا امیدی کامل حکایت می کند. کسانی که ناراحتی روحی دارند ویا سابقه اقدام به خودکشی دارندلطفا چنین مطالبی را نخوانند.

 

من تمام زندگان را با نگاه مرده دیدم

                                                       ناله ی نامردمی را با تمام جان شنیدم

با همه دنیا ی آخر رو به اید رویای ابتر

                                                        پا نهادم بر سیاهی با رکاب سر دویدم

با امید بی امیدان در میان این زمستان

                                                  با سیاهان و شغالان در شبِ شب آرمیدم

من تمام زندگی را  ، این عنان بندگی را

                                                  ریسمان عشق خواندم در تباهی ها پریدم

با نشانی های عالم  با همه اندوه و ماتم

                                                 پا نهادم در سیاهی تا به این مسلخ رسیدم

 

بازهم میگم تذکر بالا رو فراموش نکنید.

ممنون که وقت گذاشتین وای مطلب رو خوندین.استفاده از این مطالب به همراه نام شاعر(عرفان)از نظر اخلاقی ممانعتی ندارد.

باز هم متشکرم

                         

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 9:5  توسط محسن علیجان نژاد  | 

یاران همه رفتند ، بهاران همه رفتند  

                                              آیینه و آیینه سواران همه رفتند

سلام

اومدم از دوستانی که نوشته هامو خوندن و نظرشونو برام گفتن تشکر کنم که به من لطف کردن و نظرات ارزشمندشونو به من فهموندن .

بازم ممنون و دیگه اینکهاومدم مقداری از تجربیات خودمو که در طی سالها ارتباط با مردم یاد گرفتم به شما هم بگم. شاید خوشتون بیاد و شاید هم ذهنتونو باز تر کنه.

پیش پیش بهتون بگم منظورم هیچکس خاصی نیست،و لطفا جبهه نگیرید.

بحث کاملا تجربیه:

۱- همه دروغ می گن:همه ای که در اینجا گفته  شده به تعداد زیادی از مردم گفته می شه که ممکنه خود من هم از اونها باشم.برای رد شدن از این مانع دروغی کافیه  به حرفی که گفته میشه اعتماد نکنید.لازم نیست با گوینده مشاجره کنید،فقط اعتماد نکنید.

*توجه داشته باشید که همیشه مقدار معدودی وجود دارند که از قوانین علمی پیروی نمی کنندکه در حدود پنج تا ده درصد مردم رو تشکیل می دهند.و در این بحث هم به آن تعداد اشاره ای نشدهاست . لازم است بدانید که اگر مصادیق فوق با شما سازگار نیست شما هم در آن عده معدود دسته دوم قرار دارید و از من خرده نگیرید.

۲-کسی دلش برای شما نمی سوزد:شاید شما هم در خیابان با کسانی مواجه شده باشید که فکر میکنید قصد کمک دارند و بعد متوجه میشوید که از این کمک هدف دیگری داشته اند یا سوء استفاده یا خود نمایی یا سرکیسه کردن و...) . در جامعه ی کنونی (با تأسف )باید گفت که افراد کمی وجود دارند که برای کمک به هم نوع و رضای خدا ارزشی قائل شوند.ناراحت کننده است ولی باور کنید.

۳-دلتان برای دیگران بسوزد:طبیعتا باید می گفتم ئلتان برای کسی نسوزد ولی این راه حل مشکل نیست. این خود مشکل است.ما انسانیم در ،مشکل،خرج و مخارج(می دونم از نظر دستوری غلطه ولی ...)واز همه مهمتر پول مارا رو از انسانیت دور کرده ولی به خودتون یه لحظه فکر کنید،آخرش که چی باید یکی کمکمون کنه ،دستمونو بگیره.

۴- همیشه به خودمون اعتماد کنیم:درسته.ممکنه بگین با این کار خیلی سریع به بن بست میخوریم.اما نه ،اگه بیشتر از اینکه به دیگران اعتماد کنید به خودتون اعتماد کنید بهتون قول می دم حداقل دیرتر و با احساس خوبی شکست میخورید.اون موقع است که شکست پایه پیروزی میشه  نه با طناب دیگران از کوه بالا رفتن...

  خوب بقیه اصول زندگی درست در عصر نادرست رو به زودی براتون می نویسم.

متشکرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 18:39  توسط محسن علیجان نژاد  | 

سلام

بازم امروز صبح بیدار شدم . دیشب خیلی خسته بودم و اون چیزا رو نوشتم.امروز می خوام یه کمی زنده تر شروع کنم.داشتم تو نوشته هام دور می زدم یه دفه ای به یه نوشته در مورد یار و دلدار و این حرفا رسیدم .

این شعر و براتون می ذارم شاید یه عده قبول کنند اینقدر ساده نباشندـ(در مورد قضیه دیشبی هنوز هم تو کما است و محتاج دعا  ممنون.)

ای  یار  بگو  یار   که   دلدار   دروغ   است

                             در این دشت پر از درد ، غم یار دروغ است

شمشاد در این  دشت کند  نغمه  و  آواز ؟

                              این   نغمه  آواز  ، که  انگار  دروغ  است

خورشید در این دشت کند حمله به سرما

                              اندر  همه ی  دشت ،  پیکار  دروغ  است

 دل   زار   شود   از   قدم   خونی   دلدار

                             ای  ساده دل  یار  ،   دل  زار   دروغ  است

از   دوری   دلدار   شده  خسته  و  بیمار

                              ای  خسته ی  بیمار  ، بیمار  دروغ   است

مرهم  همه ی  در  به یک لحظه ی دیدار

                              تقدیر  به  ما  گفته  که  دیدار  دروغ  است

 

امیدوارم خوشتون بیاد.

البته مطمئنم که به حقوق شاعر احترام می ذارید.

با تشکر...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 6:14  توسط محسن علیجان نژاد  |