امروز دیگه نمی خواستم چیزی بنویسم ولی یه خبر بد منو مجبور کرد باز هم یه حرفایی رو بزنم که هیچوقت دلم نمی خواست.می دونم که همه ی ما خبر بد تو زندگیمون شنیدیم.خود من که خیلی شنیدم ولی این خبر از همشون بدتره...
داره می میره...
نطری به من بکن که نطرم شکسته است
خبری به من رسیده کمرم شکسته است
ز امان آسمان گو شده گرز جسم و جانم
ز چماق بی کسی هاست که سرم شکسته است
یه نفر که من اونو تحسینش می کردم داره می میره.هنوزم باورم نمی شه.می دونم مرگ حقه ولی ،آخه ...
اون یه مدیر واقعی بود(خدا کنه بازهم بمونه)اگر بمیره باید اونو شهید در راه حق دونست.کسی که برای موفقیت یه عده جوون اینقدر از خودش مایه می ذاره میره تهران بدرقه اونا .کسی که انقدر برای موفقیت اونا بی خوابی می کشه که بعد از رسیدنشون تو راه برگشت پشت فرمون خوابش می بره و دیگه بیدار نمی شه.یعنی دیگه بیدار نمی شه...
براش دعا کنید
براش دعا کنید.
دیگه خسته شدم .نمی دونم چیکار دارم میکنم .میخوام برم بخوابم شاید دیگه این اوضاع رو ندیدم شاید دیگه ندیدم یکی یتیم می شه .
شاید دیگه ندیدم یکی بیوه می شه ،یکی بی اولاد میشه.شاید دیگه مردم...
بروم سرم گذارم روی سنگی و بمیرم
باده ی سربی مامون به ندای جان بگیرم
بمیرم...
اومدم تا مطلبی را براتون بنویسم که به نظرم ...
به نظرم باید می نوشتم.این مطلب کوتاه مطلبیه که بین من و دوست ادبیم محسن یه جورایی بحث شد:
-مرگ بر ناامیدی.
-شما؟آقای امیدوار؟
-منم یه اسیر ناامیدیم.
-آخرین چیزی که یه آدم از دست میده امیده.
-انسانی که امید ندارد جان هم ندارد.
-پس تو یه اسیر مرده ای؟
-نه... من در اسارت نا امیدیم.
-در اسارت ناامیدی به چه امیدی زنده ای؟
-به امید آزادی.
-آزادی خلق الساعه نیست.
-من در قفس به امید آسمان پر می زنم.
-اگه با پر زدن در قفس باز نشد؟
-سیاهی من از ذات من نیست، خون خشک شده بر بدن من است.
-پس به امید رویای خود جان بده.
-برای آزادی تلاش می کنم. ولی مرگ را نمی پذیرم.
-نفس تلاش مرگ ندارد.ولی نفس وجود تو می میرد.
-تو از کجا می دانی من زنده ام؟
-گفتم اسیر مرده ای گفتی نه.
-اسیرم.ناامیدنیستم!
-از دست یک امیدوار مرده کاری برمی آید؟
-از کجا می دونی مرده ام؟
-نه زنده ای نه مرده ای.پس تو خود امیدی.
-در دشتی که نمک ریز شده باران طلا هم بباردحاصل نمی شود.
-خشک آمد کشتگاه من در جدار کشت همسایه.
-چه کنیم اگر کشتگاه همسایه هم بمیرد....
من مرده ی خاموش در این شهر شلوغم
شاید که ابد بود مجازات دروغم...
باران نمی زند به شنزار عاشقی لطفی نمی رسد زدوران بی وفا
سلام
ما آمدیم .....
ما اومدیم تا چیزهایی رو بگیم که خیلی ها نمی گن. حرف دل٬ درد دل و هرچی که از یه دل تنهای تنها بر میاد.هرچی که از یه دل تو کوی تنهایی ، تو سیاهه ی ناامیدی و مرداب غم ممکنه بلرزه و بیرون بریزه.هرچی که به آدم آرامش بده.
خیلی وقته دیگه کسی به درد دل دیگران گوش نمی ده .خدا هیچ کسی رو دردمند نکنه.
منتظر درد دلهای شما هستم.