تبليغاتX
کوی تنهایی

بسم الله


بعد عمری داره بارون میباره

داره نور به کنج ٍ زندون میاره

باد خوش عطر بهار ، تو این خزون

یادٍ یارو به دلامون میاره

خیلی وقته که دیگه نیست خبری

از دم ٍ یار ٍ منو حور و پری

چشممون دوخته به اون آخر خط

ولی اونجا هم نمونده اثری

-------------------------------

عمریه پاهامون افتاده به جاده

خط ٍ بینهایتو پای پیاده

راه ٍ ما قدر ٍ یه عمره تا رسیدن

واسه پامون به خدا خیلی زیاده

+ نوشته شده توسط محسن علیجان نژاد در شنبه دوم مرداد 1389 و ساعت 12:15 |

به نام خدا


وای که تو اون شبِ  سیاه 

تو اون شب ِ پر از خطا

دل ِ منو بریدیو

اونو گذاشتیش سر راه 

بریدی تا رفتگر ِ

شهر کبود  ِ  سایه ها

دل ِ منو لوله کنه

بندازتش تو کهنه ها

آخ که دلم پاره شده

بدجوری آواره شده

یه جورایی شبیه این

زنای بدکاره شده

هر شب یه جا بنده دلم

الکی میخنده دلم

هر کی به من میرسه ، میپرسه ، شبی چنده دلم

+ نوشته شده توسط محسن علیجان نژاد در یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389 و ساعت 20:33 |

وارد اتاق شدم سرگرد رضوی تو فکر بود . صداش زدم بار اول اصلا نشنید بعد یهو به خودش اومد و سلام کرد

گفتم سرگرد چیه؟ تو فکری


گفت دارم یه تصمیم بزرگ میگیرم

گفتم خیره انشالله


گفت نمی دونم  خیره شره چیه

کنجکاو شدم


پرسید آهو رو میشناسی؟

آهو یه دختر بدکاره بوده که دیشب سرگرد از توی خیابون پیداش کرده بود و دو سه ساعت باهاش حرف زده بود و بعدم با یه مامور اونو فرستاد اینجا وتا همین الانم توی اتاق شیفت سرگرد رضوی داره استراحت میکنه . اینکه تو اون سه ساعت این دو تا بهم چی گفتن هیچکی چیزی نمی دونه .


گفتم آهو ؟ آره چطور؟ چیزی شده؟

پرسید : تو زن داری؟


گفتم : نه

گفت: حاضری با آهو ازدواج کنی؟


کم مونده بود سکته کنم . مغزم هنگ کرده بود.صدام یکم بالا رفت  

گفتم : قربان اون یه فاحشست


سرشو پایین انداخت و گفت : یعنی انسان نیست؟

+ نوشته شده توسط محسن علیجان نژاد در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389 و ساعت 10:53 |
به نام خدا

امشب دلم  ، هوای بارون کرده بدجور

میخوام برم آروم بخوابم گوشه ی گور

صد ساله که این صورتک دربونمونه

این دل یه عمره کنج زندونه پی نور

تنها میون جنگل بی برگ و بارم

فریاد من تو سینمه محبوس و محصور

ای قاصدک بر این خبر از من به یاور

یک روز آری میرسی از خانه ی دور

+ نوشته شده توسط محسن علیجان نژاد در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388 و ساعت 22:51 |

به نام خدا

آه ای انسان

ای مخلوق

ای برگزیده

ای اشرف

ای خلیفه

تو را چه شد بنده؟

ردای خلافت را چه کردی؟ هان؟

رخش شرافت را به کدامین مرداب فرونشاندی و گریختی کمترین خدا؟

نشان برتری و لیاقت را در کدامین قمار باخته ای

هان؟

یادت هست؟

یادت هست که خلیفه ی که هستی؟

یادت هست که در تو دمیده؟

چه در تو دمیده؟

ای بنده ی در بند

فراموش کرده ای

آری؟

نمک را خورده ای

نوش

نمکدان چه شد؟ نان را چه کردی؟

خان را کجا بردی بنده؟

فراموشش کردی . آری...

ولی

او هنوز هم بیاد توست.

و به انتظار تو.............................

+ نوشته شده توسط محسن علیجان نژاد در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388 و ساعت 22:43 |

من به رسم زندگی عادت ندارم همزبون

اینجا جاده ته نداره ، هم نفس با من بمون

تو بدون این قصمون بارونیو بارونیه 

همنفس همت کنو این شعرو تا  آخر بخون

جاده ای که فکر میکردیم به رسیدن میرسه

چطوری ما  رو کشونده به بیابون خزون

بشکن و ناله بزن محبوب بارونی من

تو بری من میشمو یک آسمون غرق خون

تو بیا بارون شو و آروم ببار رو این کویر

تو بتاب خورشید من رو  لاله های واژگون

+ نوشته شده توسط محسن علیجان نژاد در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 و ساعت 12:10 |
به نام خدا


ماه رمضان بر همه دوستان عزیز گرامی و بخصوص این شبهای قدر . ممنون که مطالب منو میخونید . اینم تقدیم به مظهر مروت و جوانمردی .




[یا علی گفتیم ] و دل آتــش گرفت
هیزم دل شعله ای سرکش گرفت

یا عــلـی گفتیم و دل خـــونبار شد
ســینـه ی غـمـبار با خــون یار شد

یا عــلــی گـفـتیم و رخــها زرد شد
کـــل دنیا ســیــنــه ای پر درد شد

یا عـــلــی گفتیم و خــونها رود شد
کـــوههای ســخت ناگه دود  شــد

یا عــلــی گفتیم و شب پایان گرفت
چــشـمهامان رخـصت بــاران گرفت

یا عــلــی گــفتیم و دلــها نـــور شد
رزمـــهــای بــاخـــته مــنـصـور شد

یا علی گفتیم و




+ نوشته شده توسط محسن علیجان نژاد در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 0:56 |


Powered By
BLOGFA.COM